تبلیغات
مرد پنهان
مرد پنهان

سلام به همه دوستای عزیز.شرمنده به خاطر اینکه خیلی وقته سر نزدم. متاسفانه خیلی گرفتار شدم. کوتاه و مختصر باید به عرض دوستان برسونم واسه عمل تخلیه که من عکس عملمو گذاشتم و دکترامو معرفی کردم باید به اطلاع برسونم که عمل تخلیه من به لطف خدا خیلی خوب انجام شد یکی دوتا دیگه از بچه ها هم که اومد پیش همین دکتر نتیجه خوبی گرفتن. اما بیشتر کسایی که بعد از من اومدن پیش دکتر معروفی اصلا از نتیجه عملشون رضایت ندارن. وظیفه خودم دونستم اینو هم بهتون خبر بدم.امیدوارم همگی به مراحل خوبی رسیده باشیدو کاراتون به بهترین شکل پیش بره. برای همتون از ته دل آرزوی بهترینها رو دارم.
شاد باشید.

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 02:24 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1392 ساعت 11:34 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 01:00 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

کمک کن ببندم چمدونمو، لباسامو باید خودت تا کنی
تو بارون یکریز این پنجره، باید رفتنم رو تماشا کنی
نباید پر از گریه شی پشت من، نذار فکر من باشی دیوونه وار
بذار آیینه خیس هق هق بشه، ولی تو به روی خودت هم نیار
تا کی نقش حوا برای توئه، تا کی می خوایی این مردو آدم کنی
خودم باید از بغض تو رد بشم ، نباید بذارم تو ترکم کنی

کجای این دنیا میشه که با تو آروم بگیرم
کی میرسی کی میرسی بگو که ساعت بگیرم
کجای این دنیا میشه بی واهمه بهم رسید
پشت شبای بی نفس روزای بهتری رو دید

گلوی ساعت شنی هم بغض لحظه هام میشه
یه روزی از این فاصله طوفان شن بپا میشه
یه روزی تکیه میکنی به کوهی که بغض منه
کوهی که با هر نفست منتظره یه بهمنه

من پشت خط قرمزم تو پشت شیشه ی قطار
پشت چشمای بارونیم قراره بعدی رو بذار
روی کدوم نقطه باید رها شد از این دلهره
که فکرم از دغدغه ی باید نبایدها پره
توی سینه ی من یه نفس دیدن تو یک دم شده
تا میرسم حس می کنم لحظه ی برگشتن شده
دنیا حریمی نداره دور دلت خط میکشم
نزدیکی شبامونو از دور حسرت میکشم

گلوی ساعت شنی هم بغض لحظه هام میشه
یه روزی از این فاصله طوفان شن بپا میشه
یه روزی تکیه میکنی به کوهی که بغض منه
کوهی که با هر نفست منتظره یه بهمنه....

نوشته شده در جمعه 14 تیر 1392 ساعت 02:12 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به دوستای گلم.حال احوال؟؟
بعد از ی مدت گرفتاری اومدم جریان تعویض شناسنامه رو بگم براتون.اعصاب معصاب ندارم در حال حاضر

وقتی از بیمارستان مرخص شدم اومدم خونه فرداش مامانم رفت دنبال کارای شناسنامه. دادخواست داد واسه تغییر شناسنامه.واسمون نوبت دادگاه گذاشتن واسه 6 ماه بعد. و این برای شرایط من یعنی فاجعه.خلاصه با کلی اصرار انداختیمش واسه 4خرداد. روز دادگاه قاضی پرونده و مدارک پزشکی مو بررسی کردو گفت توضیح بده.خلاصه توضیح دادمو گفت روند قانونی اینه که قاضی نامه بده واسه پزشکی قانونی که نامبرده الان مذکره یا مونث؟این نامه رو بردیم فرستادن پیش 2تا دکتر.حرف زدیم گفت باید عمل آخرو هم انجام بدی بعد این دیگه نوبر بود.آخه من از هر کی پرسیدم با تخلیه ها گرفته.و تازه کسی رو میشناسم که قبل از هیچ عملی شناسنامه و کارت ملی و کارت معافیت سربازی شو گرفته بود.خودم دیدم مدارکشو.حالا اون استثنا ولی دیگه عمل آخر که نه.
خلاصه کلی حرف زدیم انجا
آخرشم با اعصاب داغون اومدم بیرون.چند روزی درگیر گرفتاریای دیگه م بودم بعد از 3 روز دوباره رفتم.شرایطمو گفتم یه دکتر دیگه داشت حرفامو گوش میکرد یهو اومد گفت جریان چیه؟منم همه چی رو واسش گفتم مدارکمو گرفت با دقت خوند.معلوم بود میخواست کارو راه بندازه.گفت منتظر بشینید.رفت با چند نفر صحبت کرد.پرونده مو برد با معاون صحبت کرد.نامه رو نوشتن گفتن برید از پایین جوابو بگیرید.جوابشم مهرو موم بود.رفتم پرسیدم گفتم چی نوشتید؟گفت اینکه عملهای داخلی رو انجام دادی اما خارجی نه.دوبار کلی حرف زدم آخرش با اعصاب خورد اومدم.فرداش بردم نامه رو پیش قاضی و قاضی گفت متاسفانه نمیتونیم براتون کاری انجام بدیم.باید بری عمل دستگاه ت.ن.ا.س.ل.ی رو هم انجام بدی بعد بیای دوباره دادخواست بدی و همه این مراحلو انجام بدی.پرونده ت مختومه شد
و رسما الان کارد بزنی خونم در نمیاد. همه چیم به هم ریخت...

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392 ساعت 03:01 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به همه رفقای گلم.ردیفید ایشالا؟
من امروز رفتم پیش دکتر شکوفه بنکداران متخصص غدد.گفت که نیازی نیست بعد از تخلیه ها یک ماه صبر کنید بعد هورمونو شروع کنید.(آخه من اینجوری شنیده بودم)
دکتر گفت شما باید تستسترون 250ml  استفاده کنید اما برای سلامتی کبد و کلا سیستم بدن بهتره از دوز کم شروع کنید تا بدن عادت کنه.چون اوایل مصرف مخصوصا اگه دوز بالا باشه باعث میشه عصبی و پرخاشگرو اینطور چیزا بشیم.
خلاصه واسه 3 ماهم 6 تا آمپول تستسترون 100ml  نوشت.گفت 2 ماه دیگه برم آزمایش و تست کبد.
بعد از این 3 ماه میتونم برم رو دوز 250ml ایشالا

من از تغییرات پرسیدم گفت خیلی منتظر تغییرات نباش فعلا با این دوز. بذار بدنت عادت کنه.
گفت احتمالا 6_9 ماه دیگه ریشت درمیاد درست

دکتر که کم طاقتی بنده رو برای تغییرات سریع دید با این جمله متقاعدم کرد :
 بیشتر به فکر سلامتیت باش تا ظاهرت...



نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 09:06 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید


******************************************

عید همگی مبارک!!!
واسه همتون آرزوی بهترین ها رو دارم.لحظه تحویل سال دعا یادتون نره.امیدوارم همتون سال پر برکتی داشته باشید,پر از خبرا و اتفاقات خوش..
در پناه حق...


نوشته شده در چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام دوستای گل خودم.

بالاخره مجوزو به لطف خدا و کمک پدرو مادر گلم گرفتم.که واقعا خدارو شکر میکنم.

روز کمیسیون خیلی روز پر ماجرایی بود که قرار شد داداش مهیار بنویسه جریانو...

جلسه کمیسیونم با یه سری سوال راجع به رشته تحصیلی.شغل آینده,اطلاع از عوارض جراحی,مشکلات بعد از عمل و یه سری از همین سوالا از پدرو مادرم گذشت.گفتن جوابش 2 هفته دیگه از داداگاه میاد که میفته بعد از عید.مامانم گفت نمیشه زودتر؟اونام گفتن چرا باید برید سرپرستی(خیابون 4طبقه) یه نامه بگیرید از قاضی که پزشکی قانونی جواب کمیسیونو دستی به خودتون بده.منم اون روز بلافاصله بعد از کمیسیون رفتم شهرستان واسه یه سری کار شخصی.صبح روز بعد از کمیسیون مامانم زنگ زد بهم و خبر خوش مجوزو داد...

من یه مشکل شخصی واسم پیش اومده که زیاد ردیف نیستم.اومدم این پست رو گذاشتم واسه دوستای گلم که منتظر خبر خوش بودن.ممکنه یه چند روزی دیر به دیر سر بزنم.ببخشید.

واسه همه چی خدارو هزاران بار شکر میکنم.ایشالا به لطف خدا کارای همه به خوبی پیش بره..

دم همتونم گرم.یا علی


نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 11:02 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

بعد از یک ماه تاخیر بالاخره گزارش رواندرمانی مو گرفتم.توی این یک ماه این روانشناس عزیز مارو دق داد همش امروز فردا کرد.آخرش امروز صبح بهم sms داد که برم گزارشمو بگیرم.گرفتمو بردم پزشکی قانونی.بعد از کلی معطل شدن صدام زدن رفتم بالا پیش روانپزشک,پرونده مو نگاه کردو ی چندتا سوال کرد بعد گفت برو نوبت کمیسیون بگیر.با این همه عجلهای که داشتم بهم گفتن 20 فروردین.من فکر کردم اشتباه شنیدم خلاصه کلی اصرارو توضیح که من وقتم کمه.زنگ زد به دکتر که ببینه میشه زودتر نوبت بذاره.دکتر گفت نه.منم طبق معمول زود کوتاه نیومدمو خودم رفتم با دکتر صحبت کردمو شرایطمو گفتم.خلاصه راضی شد که همین سه شنبه 15 اسفند برم کمیسیون.یه گیرایی تو پروندم بود چون جلساتم کم بودو گروهی نرفته بودم واسه همین نگرانم.
ایشالا که به خیر بگذره.
امیدوارم کارای همتون خوب پیش بره.
منتظر خبرای توووووووپ از همتون هستم.
حق یارتون!!

نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391 ساعت 09:26 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به همه رفقای عزیز.همه ردیفین ایشالا؟

چند روز پیش یکی از دوستام یه دکتر تو مشهد بهم معرفی کرد.(دکتر علیرضا توسلی) گفت که خیلی با وجدان و کار بلده و خیلی کارشو تمیزو ردیف انجام میده. لاپاراسکوپی رو هم بر خلاف بقیه که با 4 برشه با 2 تا برش انجام میده.خلاصه از نظر علمی پره و اطلاعاتشو مدام به روز میکنه.(هزینه همه تخلیه ها با هم,با بیمه حدود 2 میلیون میشه)

توی بیمارستان مهر و رضوی عمل میکنه.ایشون یه نامه دادن واسه یه متخصص زنان واسه یه مشاوره.

رفتم پیش دکتر زنان یه کم ازم سوال پرسیدو این حرفا.گفت حتی میشه فقط تخمدان تخلیه شه و رحم سر جاش باشه و کاری به ما نداره.بعد من راجع به بستن و.ا.ژ.ن.سوال کردم.آخه یکی از بچه های مشهد تخلیه هارو انجام داده ولی واسه شناسنامه بهش گفتن باید و.ا.ژ.ن.هم تخلیه و بسته میشد تا شناسنامتو عوض کنیم.ولی این دکتر با قاطعیت بهم گفت که و.ا.ژ.ن.بسته نمیشه.و اگه ببندیم یه محیط مرده به وجود میاد که عفونت میکنه و مشکل ساز میشه.

راجع به قرص مدروکسی هم پرسیدم گفت دائمی ق.ا.ع.د.گ.ی. رو قطع نمیکنه و فقط 2 هفته عقب میندازه.

خلاصه من ایشالا شنبه میرم پزشکی قانونی و دقیق شرایط تغییر شناسنامه رو میپرسم و میرم پیش دکتر توکلی تا ته و توی این بستن و.ا.ژ.ن.و در بیارم.

حالا اگه کسی اطلاعاتی توی این زمینه ها داره بسم الله.لطف کنه بگه تا بقیه هم استفاده کنن.

منتظر خبرای تووووپ از همه تون هستم.

یا علی!! 


نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391 ساعت 03:39 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به همه دوستای گل گلاب.همه رو به راهید؟همه چی ردیفه؟

اول یه عذرخواهی واسه این که دیر آپ کردم.آخه درگیر امتحانات پایان ترم بودم.

دیشب رفتم پیش خانوم مجیری.یه کم صحبت کردیمو هنوز تایم مشاوره م تموم نشده بود که گفت من دیگه حرفی ندارم اگه حرفی سوالی داری بگو.منم گفتم نه نامه واسه  پزشکی قانونی رو کی میدید؟

گفت یه سفر اجباری واسش پیش اومده که 2 هفته مشهد نیست و قبل از منم 4 نفر توی نوبت گزلرش هستن.کلی گیر دادم که زودتر ردیفش کن.گفت شاید حدود 10 صفحه بشه گزارش وقت میبره.

خلاصه گفت تا آخر بهمن میده.و اینگونه بود که روان درمانی ما به پایان رسیدو گفت خودمون تماس میگیریم که کی بیای نامه رو بگیری.

امیدوارم زود ردیف شه.ایشالا کارای همه شمام به لطف خدا زود و عالی پیش بره و روبه راه شه.

یا علی!


نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن 1391 ساعت 01:44 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام دوستای گلم.

چند روز پیش یکی از بروبچه های گل f2m(داداش نیما) واسم نظر گذاشته بود که دارن یه کار پژوهشی راجع به تبدیل هورمون زنانه به مردانه و برعکس انجام میدن و خواسته بود که هر کی مایله واسه پیدا کردن راه حل مشکل خودمون آستین بالا بزنیمو تلاش کنیم اعلام آمادگی کنه واسه همکاری.

واسه اطلاعات بیشتر به وب داش نیما سر بزنید.http://transeftm.blogfa.com

 


نوشته شده در جمعه 1 دی 1391 ساعت 01:36 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

شاید خیلی هاتون اینا رو بدونید ولی گفتم  واسه کسایی که نمیدونن این پستو بذارم :

برای بچه های اف تو ام پروتز های جدیدی ساخته شده كه به لحاظ ظاهر و جنس شبیه پروتز معروف استرالیایی ترنس ها هست...برای دیدن فیلم این پروتز یا عكس هاش میل بزنید.....

(چون فعلا به دلیل محدودیت هایی نمیشه عكس رو رو وبلاگ بگذارم...ولی بچه های تی اس چه عمل كرده و چه نكرده می تونن عكس های پروتز رو ببینند..

email: pm.prothesis@gmail.com

این پروتز برای داشتن اعتماد به نفس بیشتر و داشتن احساس راحتی در پوشیدن انواع شلوارها و همچنین در رابطه جنسی می تواند تا قبل از عمل (فالو پلاستی) و حتی برای دوستانی كه عمل متویدیوپلاستی را انجام داده اند جایگزین خوبی باشد چراكه از لحاظ ظاهری و جنس سعی شده تا به حالت طبیعی بسیار نزدیك باشد . نمونه های موجود در ایران یا از لحاظ ظاهر قابل مقایسه نیستند و یا قیمت های بالای 300 هزار تومان دارند . توضیح: - این پروتز قابل شستشو و قابل انعطاف می باشد . - بدون ایجاد حساسیت برای پوست . - در هنگام داشتن رایطه استفاده از كاندوم توصیه می شود . - پروتز پی ام در سه نوع ارائه می گردد كه بستگی به مصرف ان دارد..(همگی دارای ظاهری بسیار طبیعی می باشند ) دوستان به دلیل برخی قوانین نمیشه عكسو رو اینجا بگذارم.... این پروتز ها برخلاف پروتز های قدیمی ساخت دیگران دارای كاتالوگ می باشد و 3 سایز مختلف. همچنین در جعبه كاندوم و یك عدد شورت مخصوص پروتز ارائه میشود... این پوتز ها فقط متعلق به دوستان ترنس است و به هیچ عنوان به افراد دیگر فروخته نمیشود . برای اطلاعات بیشتر و دیدن عكس ها میل بزنید : pm.prothesis@gmail.comیا با شماره 09382965869 عرفان تماس بگیرید.
 

نوشته شده در شنبه 4 آذر 1391 ساعت 02:30 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به همه ی دوستای گلم.رو به راهید؟

اول که شرمنده که من دیر آپ کردم.آخه دانشگاهم شروع شده و خوابگاهم.زیاد دسترسی به نت ندارم ولی بازم تا فرصت میشه به همتون سر میزنم حتی اگه نظر نذارم.

یه سوال :

یه نفرو میشناسم که میخواد تو ضمینه ی TSیه تحقیقاتی انجام بده.هنوز معلوم نیست دقیقا راجع به چی.ولی میخواد یه کاری توی این ضمینه انجام بده.

ازتون میخوام لطف کنید نظر بدید که با چه موضوعی؟راجع به چی؟تو چه ضمینه ای؟کار کنه

آمار گیری هم میتونه باشه.

ممنون میشم اگه همکاری کنیدو نظراتتونو بگید.

مخلص همگی.


نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391 ساعت 06:51 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

مرد که باشی،بار سنگین یک زندگی بر دوشهای همیشه استوارت سنگینی می کند ...

مرد که باشی،همیشه از آینده میترسی ...

مرد که باشی،همه تو را به چشم دیواری برای تکیه نگاه می کنند،بدون این فکر که شاید خودت هم نیاز به شانه هایی برای گریه داشته باشی ...

مرد که باشی دوست داری به آغوشت پناه بیاره ...

مرد که باشی باید سپرش باشی ...

مرد که باشی نگرانی دائمیت نگاه دیگران به اونه ...

مرد که باشی دوست داری سوال های تکراری "دوستم داری؟" اش رو بشنوی ...

مرد که باشی به خاطر حفاظت از اون تمام جنون عالم رو در وجودت داری ...

قوی ترین مرد جهان هم که باشی
وقت هایی هست که دستی باید لمست کند
تنی تنت را داغ کند
و لبی طعم لبت را بچشد

مستقل ترین مرد جهان هم که باشی
وقت هایی هست، که دلت پر میزند برای کسی که دوستت داشته باشد
درکت کند

تنها ترین مرد جهان هم که باشی
دوست داری کسی باشد که بگوید :
آرام رانندگی کن
غذایت را کامل بخور
تنهایم نذار


مسافرترین مرد جهان هم که باشی
دوست داری برایت دست خطی بنویسد:
زود برگرد طاقت دوری ات را ندارم

مردان هم قلب دارند
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛
اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

هر وقت زن بودنت را میبینم؛
سینه ام را به جلو میدهم،
صدایم را کلفت تر میکنم ...
تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !

مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها ...

مرد که باشی باید غماتو پشت خندت... دل سوزیتو پشت عصبانیت.. غیرتتو پشت فریاد... و عشقتو پشت نگاه قایم کنی...

مرد که باشی باید دستتو بذاری روی دلت که یموقع کسی نفهمه چه حسی داری وگرنه "دست دلت "رو شده...

وقتی دست زنی را عاشقانه میگیری
تازه میفهمی مرد بودن را باید میانِ دستانِ ظریف زن احساس کرد.

مرد که باشی
وقتی سرتو روی سینه اش میزاری...
حس میکنی چقدر به زن نیازمندی
و زن چقدر به حس مرد بودنت نیازمند....

مرد که باشی ،همه ی زنان فکر می کنند که حقشان را خورده ای،ولی تو حتی وقت فکر کردن به اینکه چه کسی حقت را خورده نداری...چون آینده ی تمام افرادی که به تو تکیه کرده اند،در دست توست و تو همیشه مقصری...


نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 02:06 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به رفقای گل گلاب.حال و احوال؟رو به راهید؟

سومین جلسه از روان درمانی هم گذشت.این 45 دقیقه که تا چشم رو هم میذاری تمومه,فعلا بیشتر باهم راجع به خصوصیات اخلاقی خودم و خانواده م حرف زدیم.راجع به تجربه های عاطفی,ازم پرسید دوس داری در آینده چطور مردی باشی؟چطور شوهری؟و چطور پدری؟آقا منم نیشم تا بنا گوش باز شدو خلاصه حال داد ازم پرسید راجع به عمل چقدر میدونم؟منم گفتم نحوه عمل,نواع عمل,عکس,فیلم,اسامی دکترای همه شهرا,نرخ هر پزشک و.... اطلاعاتیه که همه بچه ها دارن معمولا.

قرار شد یه جلسه هم پدر و مادرم برن پیشش.

جلسه سوم بعد از تموم شدن مشاوره یه دفترچه 71 سوالی بهم دادن که جواب بدم.همه بله خیر بود. سوالاش یه جوری بود که انگار واسه تشخیص افسردگی بود.

همگی موفق باشید.


نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 10:17 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به دوستای گلم.ایشلا همتون توپ توپ باشید.

دیروز اولین جلسه روان درمانیم بود.نشسته بودم تا نوبتم شه که در اتاق باز شدو یه نفر اومد بیرون که اونم ts بود,f2m.خلاصه رفتم تو,روانشناسم یه خانوم جوون بود(خانوم مجیری نژاد) شروع کرد به پرسیدن همون سوالای همیشگی که همتون حفظ شدید دیگهبعد من رو حساب راهنمایی داداشای گلم که لطف کردنو نظر گذاشتن از مشاورم واسه نامه تغییر پوشش پرسیدم که گفتن جلسات بعد بهم میدن ولی من گفتم این جلسه بدید چون خانواده م گفتن نامه داشته باش که مشکلی پیش نیاد.یه کم که گیر دادم گفت باشه ولی باید بری سریع از این برگه یه کپی بگیری, منم گفتم رو چشم.دوییدم دیدم آسانسور پره,پله های 3 طبقه رو 2تا2تا رفتم  پایین کپی گرفتم دوباره پله هارو 3تا 3تا رفتم بالا کپی رو دادم نامه رو نوشت.کلی ذوق کردمتشکر کردم با خوشحالی اومدم بیرون, اونقدر خوشحال بودم که میتونستم با خیال راحت با تیپ پسرونه بیام بیرون.نیشم از خوشحالی بسته نمیشد 

از ته دل واسه همه تون دعا میکنم  مشکلات سر راهتون حل بشه و کاراتون عالی پیش بره.

حق یارتون


نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1391 ساعت 10:36 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

گاهی وقتها
دلت برای ذره ی حمایت لک میزند!
دلت میخواهد؛کسی باشدکه درمیان انبوه آدمیان
سرش رانزدیک کند!
نزدیک و نزدیکتر؛به دریچه ی احساست!
... ...  ... ... ... ... گرمی نفسهایش را؛
 درپیچ وخم گوشت حس کنی!
بشنوی خوش آهنگ ترین ملودی جهان را!
وقتی میگوید:
عزیزم من باتوام!
قبولت دارم!
میتوانی تکیه دهی بر شانه ام!!!

نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد 1391 ساعت 04:54 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام رفقای عزیز.ایشالا که همگی روبه راهه رو به راه باشید.

راستش من تازه دوره روان درمانیم از این هفته شروع میشه.میخوام بدونم از کی میتونیم با تیپ پسرونه خودمون بیایم بیرون.ازتون ممنون میشم که هر کسی هر چی راجع به این قضیه مجوز تغییر پوشش میدونه بگه پیشاپیش یه دنیا ممنون.مخلص همتون 


نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 11:41 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام به همه ی دوستای عزیز

من امروز صبح کمیسیون داشتم.طبق گفته خودشون ساعت 8:30 صبح با پدر و مادرم رفتیم پزشکی قانونی, منشی نوبتمو چک کردو گفت منتظر بمونیموخلاصه ساعت 10 صدام زدن که برم بالا,حدودا 20 دقیقه ای هم اونجا نشستیم تا صدا زدن بریم تو اتاق کنفرانس. تا در باز شد هنوز وارد اتاق نشده بودم که متوجه شدم 7 جفت چشم کنجکاوانه و موشکافانه دارن از تو اتاق منو نگاه میکنن.

خلاصه رفتیم داخلو نشستیم,اون چشما هم با دقت بیشتری ریز حرکات منو زیر نظر گرفته بودن.7تا دکتر بودن.ی خانوم دکتری شروع کرد به نگاه کردن پروندمو سوال کردن.همون سوالای همیشگی : از کی متوجه شدی؟علایقت؟ از کی به فکر عمل افتادی؟از کجا با قضیه ts آشنا شدی؟و....... بیشتر از مامانم راجع به دوره بچگی و کارامو بازیامو... سوال کرد.بعد پرسید که روان درمانی رفتی؟و من متاسفانه گفتم نه بعد 2 تا نامه دادن یکی واسه روانپزشک(دکتر فیاضی) و یکی واسه روانشناس مشاور(مرکز مشاوره بشارت).خلاصه 6ماه باید درگیر این باشم

آدرسا رو هم واسه بچه های مشهد میزارم.

روانپزشک:(دکتر فیاضی بردبار): خیابان ابن سینا,نبش ابن سینا 10 ,ساختمان پزشکان بهشت

روانشناس:(مرکز مشاوره بشارت):احمد آباد,ابتدای ملاصدرا,ساختمان صدرا,واحد 304

حق یارتون!!

 


نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 11:54 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

نخ آخر سیگارم که اتفاق افتاد ، به سردرد سلام کردم در گرگ و میشی خواب آلود ...

روایتی از دست خالی ام نوشتم و شب را به تکرار ته سیگارهای همیشه وا نهادم که چه ساده بود سخن گفتن از منی که نبودم !

و ساعتی که در شتاب آلودگی خویش ثانیه ها را به تازیانه ، وادار به عبور از بی وزنی زمان می کرد لحظه ها را به تیک تاک های بیهوده به بن بست می کشید

کمی خالی ! کمی پر می شوم و سر ریز می کنم پوچی را از پنجره ای که رو به صبح گشوده ام.....

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 01:16 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

 

ما "" مرد "" هستیم! دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!
جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرویم و سیـــــگار دود میــــكنیم!!!
ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میكنیم!!!
دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی.. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم.. تا تو آرام شوى!!!

آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم...


نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 01:13 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

  • تو به افتادن من در خیابان خندیدی،اما من تمام حواسم به عابران خیابان بود که عاشق خنده هایت نشوند.....:)

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 10:36 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

 

کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول

 میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

 مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

 مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک

 روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده

 باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را

 کمتر حس کنی

 مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم

 و تو در آغوش من هست که می آرامی

 در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و

 نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش

 میگیرم

 مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر

 دردت پاک میکند منم

 مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش

 مردانه اش میخواباند منم

 مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش

 میکند ، منم

 مردی که با دستان خسته اش ،پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب

 نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه

 اتاق اسمت را نوشته منم

 مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و

 سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

 مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

 مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

 مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار

 میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

 سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها

 کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه

 با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی

 منم

 آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که ببینی هستم یا نه

 ، نبین...لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به گرمای آغوشش

 مبدل کرده

 اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و

 شاید مرواریدی لایقت بیاید ، منم

 اونیکه بعد از سالها همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد

 منم

 روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم

 که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت

 زمزمه میکنم که

امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »*

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که

 بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

 برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی

 ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر

 میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

 برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی ؛ منم

 که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد

 وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که تویی شاه بیت غزل زندگی من.

 ******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو حافظیه برایت نماز اقامه میکند منم

 مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

 مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

 مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت

 میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در

چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است....... 


نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 10:29 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

امروز رفتم پزشکی قانونی تا نامه ای که متخصص غدد داده بود بهشون بدم تا واسم وقت کمیسیون بذارن. تو سالن وایستاده بودم تا نوبتم شه که یهو دوتا پسر جوون اومدن جلو و ازم پرسین که ترنسم؟گفتم آره.بعد گفتن که ما هم ترنس بودیم الان عمل کردیم الانم داشتن شناسنامه هاشونو میگرفتن.خیلی پسرای با معرفتی بودن کلی راهنماییم کردن,گفتن روز کمیسیون بیشتر از هر چیزی پوشش و رفتارمون مهمه.از در که بریم تو تمام حرکات ریزمون رو زیر نظر میگیرن و دنبال بهونه واسه مخالفت میگردن.بهتره با لباس پسرونه بریم محکم و مردونه با قاطعیت حرفمونو بزنیم.

حالا منم سه شنبه 24/5/91 وقت کمیسیون دارم.واسم دعا کنید......

یا علی!


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 05:25 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

سلام دوستای گلم.امیدوارم همگی روبه راه باشید.

راستش میخواستم قبل از اینکه از خاطرات و مراحل کارهایی که تا الان انجام دادم بگم ی مطلبی رو بهتون بگم که به خاطرش هر لحظه خدا رو هزار بار شکر میکنم.                                                                                                

میدونم که همه ما تحت شرایط خیلی سختی هستیم و فشار روحی زیادی رو تحمل میکنیم.منم این شرایط رو داشتم و دارم.اما میخوام به دستای عزیزم پیشنهاد کنم واسه گفتن احساسشون به خانوادشون  خیلی عجله نکنن.  مخصوصا بعضی از  دوستای گلی که سن کمی دارن و عجولانه رفتار میکنن.

به نظر من سعی کنید انقدر منطقی و صحیح رفتار کنید و بهشون فرصت بدید و شرایط رو طوری هدایت کنید که به جایی برسید که شما رو بچه ای فرض نکنند که داره از روی بچگی و احساست نوجوانی و تاثیرات جانبی داره حرف میزنه و انقدر اطلاعاتتون رو بالا ببرید که بتونید با منطق متقاعدشون کنید.جزئیاتش دیگه به خودتون وشرایط خانوادتون برمیگرده.من که از صبری که کردم پشیمون نیستم و الان خدارو شاکرم که کمکم کرد و خانوادم خیلی راحتتر از چیزی که پیشبینی میکردم راضی شدن و الان در همه مراحل کنارم هستن.از ته دل دعا میکنم این اتفاق خوب واسه همتون بیفته :)

 


نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد 1391 ساعت 11:20 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت 02:57 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |

در یکی از خاطرات منتشر شده در این کتاب با عنوان «گرگ و میش؛ خبرنگاری در کپنهاک» می‌خوانیم: «اسم شناسنامه ای این یکی س-ن بود وقتی دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی بود، او را برای اولین بار دیدم لهجه غلیظ آذری داشت. با پوششی که برای دانشجویان دختر مناسب است، روبه رویم قرار گرفت و به معرفی خود پرداخت با وجود ظاهر کاملاً زنانه حرکت‌های بدن و شیوه گفتارش، از ذاتی متناقض و دوگانه حکایت می‌کرد. در این زمان در زمینه جراحی های دوجنسی ها کاملاً شناخته شده بودم این بیمار هم بعد از تحقیق و تفحص بسیار به سراغ من آمده بود.

بیمار اهل تبریز و فرزند طلاق بود و در آن زمان به چهار برادر بزرگتر، متعصب و درگیر روزمرگی زندگی وابستگی داشت بعد از قبولی در دانشگاهی دولتی برای ادامه تحصیل به تهران آمده و در بدو امر در خانه کوچکی در جنوب شهر سکنی گرفته بود از قراین به دلیل عدم حمایت مالی برادرانش که گفتم خود گرفتار تنگناهای دست و پاگیر زندگی بودند، الزاماً به خوابگاهی دخترانه منتقل شده و با سه دختر دانشجوی دیگر در یک اتاق زندگی می‌کرد! خودش می گفت این همزیستی عذاب آور و موقعیت بازدارنده ای که در این دوره متحمل شده است، ذات واقعی وی را برایش هویدا و آشکار ساخته است.

از من جراح فوق تخصص این رشته بپذیرید؛ که در تمام این دوره آن سه دختر با یک مرد، خلاف همه موازینی که با عنایت به آنها زن ها و مردها را از هم جدا می سازند، روزگار گذرانده و این سه بی آنکه نیت بدی داشته باشند، شکنجه سختی را به این هم اتاق خود روا داشته‌اند!

این شکنجه دردآور قریب سه سال به درازا کشیده بود. البته این بیمار تناقض جسم و ذات جنسی خود را از مدتها پیش و در اوان کودکی در شیوه بازی، گزینش همبازی و کشش غریبش به دخترها به همگان نشان داده تا حدی که چندین بار مورد سرزنش و حتی تنبیه دشوار بدنی قرار گرفته بود.

چند نشست را به شناخت درست و اصولی اش مختص کردم و به مرور درمان هورمونی مردانه ای را برایش آغاز کردم هنوز چند دوز اول را دریافت نکرده بود، که روزی سراسیمه و پریشان به مطب مراجعه کرد دوگانگی عجیبی را در وی یافتم از یک سو بسان گمشده ای که خویش را باز یافته است از همه وجود جدید خود سرشار شعف و خرسندی بود و از سوی دیگر از پی آمد دگرگونی هایی که در خود یافته بود بیمناک و بدگمان می نمود.

هراس بیمار از دگرگونی های ظاهری عارض شده منشا می‌گرفت که به نوعی مورد کنکاش و کنجکاوی هم اتاقی هایش قرار گرفته، و نیز احساس مردانه مزاحمی که پیدا کرده بود دگرگونی های قابل پیش بینی و فیزیولوژیک جدید به قدری عنان گسیخته و غیرقابل سرکوب بودند، آرامش ذهن و تمرکز لازم را از وی گرفته و شرایط تحصیلی او را مختل کرده بود بسیار نگران لو رفتن و رسوا شدن در دانشگاه، اخراج و پی آمدهای آن بود انگار در واقع مردی است که مزورانه همگان را فریب داده و در لباسی مبدل، عنقریب شناخته شده و مجازات می شود.

همانطور که گفتم، این بیمار در سال سوم دانشگاه تحصیل می کرد و به دلایل عدیده، به هیچ وجه نمی خواست و اساساً به صلاح خود نمی دید که موقعیت دانشجویی خود را به مخاطره اندازد یادآور می شوم که در درمان این بیماران، درمانگر با یک زندگی درگیر است؛ که متناسب با آن باید برخورد کند از این رو آرامش کرده و ضمن قطع داروهای تجویز شده، به وی توصیه نمودم، شرایط گذشته را تا پایان تحصیل پذیرفته و تنها هر از گاهی برای مصاحبه های موردنیاز مراجعه کند بیمار پذیرفت و مطب را ترک کرد.

چند هفته دیگر وی را دوباره دیدم وضعیت بهتری پیدا کرده و در انتظار فارغ التحصیل شدن روزشماری می کرد این بار همراه دختری هم سن و سال خود مراجعه کرده و باثبات تر و مطمئن تر به خویش به نظر می رسید در معرفی همراهش لحن شعرای غزل سرا در تبیین عشقی آسمانی داشت و پی در پی از او تمجید می کرد دختر هم کمتر از او واله و شیدا به نظر نمی رسید. از قراین، پنهان از روند تحصیلی مراحل قانونی دریافت مجوز پزشکی قانونی را به پایان رسانیده و بسیار زودتر از معمول به آن دسترسی یافته بود.

باید بدانید که در ایران در سالهای اخیر بیماران دوجنسی روند قانونی‌ای را گذرانده و مجوزی را دریافت می دارند که به خصوص پس از عمل به کارشان می آید بعد از عمل و براساس تایید مکتوب جراح و معاینه های بعدی هویت جدید آنها به رسمیت شناخته شده و در بسیاری از موارد تمامی مدارک قانونی بیمار بر اساس هویت جدید، صادر می‌شوند. این بیمار درصدد بود تا علاوه بر نام کوچک اسم خانوادگی خود را نیز تغییر دهد از شدنی بودن این تمایل چندان اطلاعی نداشتم؛ به این دلیل نمی توانستم او را مطمئن کنم زمانی که با اصرار بی اندازه وی در این مورد روبرو بودم متوجه شدم بیمار هیچ آینده ای را بعد از تبدیل جنسی در کنار خانواده خود ممکن نمی داند؛ و حتی خود را در خطر می بیند و به گونه ای برنامه ریزی کرده تا در اولین فرصت پس از عمل، خود را از طریق ترکیه به اروپا برساند و آنطور که خود بیان می کرد زندگی را از نو بسازد بیمار رفت و تا مدت ها از وی خبری نداشتم.

اگر می خواهید بدانید که این دو جنسیتی به چه کارهایی تن داده بود، می گویم شاید خود شما زمانی که برای تمیز کردن خانه کارگر ساده ای را استخدام کرده، او را دیده باشید! از قراین این دانشجوی ممتاز دانشگاهی دولتی! نیمی از خانه های تهران را تمیز کرده بود تا حقی را که اساسا و ذاتا از آن وی بوده است با مرارت و سختکوشی به دست آورد.

بالاخره این بیمار تحصیلاتش را به پایان رساند؛ و برای تبدیلی که برایش سختی کشیده و محرومیت ها متحمل شده بود، اعلام آمادگی کرد در این زمان اتاق کوچکی را در آریاشهر اجازه کرده، و بی صبرانه در انتظار عمل بود به هر حال و لاجرم باید دوره ای با هورمون درمان می شد که از آن گریزی نبود.

این دوره سه ماهه آنطور که خود می گفت برایش سالها گذشت. او را در جریان هورمون درمانی، دو یا سه بار دیگر دیدم اوضاع بسیار خوبی داشت انگار هورمون ها آنچه را میل داشت در درون احساس کند به بهترین شیوه ممکن برایش مهیا می کردند تنها گاه و بیگاه از علایمی که مشخصا در اثر غلظت خون عارض شده بود شکایت می کرد این علایم را با دوبار اهدا خود به سادگی حل کردم.

هورمون درمانی این بیمار پس از چند ماه خاتمه یافت و بالاخره با تامین شرایط لازم، زمان عمل فرا رسید...او بعد از عمل تنها شش ماه دیگر در مطب اشتغال داشت در این دوره سخت کار می کرد که پس انداز محدودی را مهیا کند تا به این وسیله هزینه های لازم برای سفری را که در پیش داشت تامین نماید... هرگز به من نگفت و من هم هیچوقت کنجکاوی نکردم اما پرپیدا بود که دختری را که من می دانم بسیار دوستش داشت ترک کرد؛ و دیگر هرگز او را ندید! یک بار او را رفیق نیمه راه خطاب کرد.

سال پیش در یکی از روزهای پرازدحام مطب، مرد آراسته و خوش لباسی همراه با خانمی زیبا در برابرم نشست لبخند شیطنت آمیزی بر لب داشت و پیدا بود که برای دردمندی مراجعه نکرده است چون سالهاست که طبابت می کنم هستند بیمارانی که تنها چهره آشنایی از آنها را در ذهن دارم این بیمار را جزء این دسته دانستم تا این که خود زبان گشود و از من پرسید: من را فراموش کرده اید؟

در آنی شناختمش. س-ن بود باورم نمی شد! به قدری تغییر کرده بود که امکان نداشت اگر او را جای دیگری می دیم می شناختم. می خواهم بگویم حتی ورای انتظار علمی و اصولی ام دگرگون شده بود! این تغییر شامل ساختار بدنی و رفتار فیزیکی اش هم می شد به قدری روان و در عین عاطفی و دلچسب ارتباط برقرار می کرد که از بیان آن عاجزم!

در لابلای حرفهایش با من هراز گاهی با همسرش به زبانی که بعدها فهمیدم دانمارکی است صحبت می کرد و دوباره درگیر بحث با من می شد به قدری گفتنی داشت و به میزانی سرم شلوغ بود که از وی خواستم فردا به خانه من بیاید تا من که در وی دیگر چهره بیماری را نمی دیدم و به علاوه بنا داشتم دست پختم را به رخش بکشم کنجکاوی ام را نیز ارضا کنم...او شناسنامه اش را همانطور که می‌خواست عوض کرده بود و...

خبر دارم که این زوج، کودکی را به فرزندی پذیرفته اند و س-ن که خبرنگار خوش نامی در کپنهاک است بنا دارد در سفر آینده خود، مصاحبه مفصلی با من ترتیب دهد! این که چه می خواهد بپرسد، تا چه جوابش دهم مورد سوال من است!


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 09:59 ق.ظ توسط مرد پنهان نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت