تبلیغات
مرد پنهان - ...
مرد پنهان

نخ آخر سیگارم که اتفاق افتاد ، به سردرد سلام کردم در گرگ و میشی خواب آلود ...

روایتی از دست خالی ام نوشتم و شب را به تکرار ته سیگارهای همیشه وا نهادم که چه ساده بود سخن گفتن از منی که نبودم !

و ساعتی که در شتاب آلودگی خویش ثانیه ها را به تازیانه ، وادار به عبور از بی وزنی زمان می کرد لحظه ها را به تیک تاک های بیهوده به بن بست می کشید

کمی خالی ! کمی پر می شوم و سر ریز می کنم پوچی را از پنجره ای که رو به صبح گشوده ام.....

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 01:16 ب.ظ توسط مرد پنهان نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت